شروع وبلاگ(✿◡‿◡)

 

خب...سلام به همه:"

من راستش مدت زیادی راجب این موضوع فکر کردم و تصمیم گرفتم اسم خواننده هام رو بزارم تامیزای^^

تامیزا های عزیز سلام!(*^-^*)

خیلی خوشحالم که همین الان هم درحال خوندن وبلاگ من هستید:)

امیدوارم از بودن در اینجا لذت ببرید

قوانین:

1.لطفا ناسزا نگید:ا

2.به هم احترام بگذارید:*)

خلاصه که به باغ مخفی من خیلی خوش اومدید\( ̄︶ ̄*\))

پ.ن:اینم اهنگ مخصوص وبلاگ:' موقع مطالعه بهش گوش بدین*-* فک کنین یه قانونه:>

  • ۴nice!
  • comments! [ ۶ ]
    • Sharlot
    • سه شنبه ۲۰ مهر ۰۰

    زندگی هنوز ادامه داره

     

    خب....امروز وبلاگ یه نفرو دیدم که خیلی تو مایه های وبلاگ خودم بود...تو یکی از پستاش 100 و خورده ای چیز گفته بود که هنوز نشون میده زندگی جریان داره:)

    منم دیدم حرف قشنگی زد..پس به دید یه چالش نگاه کردم، از دوستام اینو پرسیدم که مثلا به نظر تو چی نشون میده که زندگی جریان داره و هنوز هم باعث خوشحالی میشه؟...

    بفرمایید:

    \( ̄︶ ̄*\))

    هروقت فکر کردی زندگی جریان نداره و دیگه چیز خوشحال کننده ای نداره....یا ناامید شدی....ین پستو بخون:)

    1.خواب تا لنگ ظهر تو تابستون

    2.خوندن کتاب توی هوای ابری و بارونی و سرد کیف میده

    3.هنوزم کسایی هستن تو زندگی که با حرفات خوشحال میشن و دوست دارن

    4.اینکه با بهترین کسی که دوس دارم حرف بزنم وغذا فیلم بخورم

    5.اینکه خواننده مورد علاقت هنوز کنسرت میزاره

    6.هنوزم میتونی یه کاری کنی همه دهنشون وا بمونه

    7.هنوز زیر بارون قدم زدن با آهنگ خیلی قشنگه:)

    8.ببین نا امید نشو هنوز زندگی کلی شوق داره که در انتظارته! تو باید به نیمه پر لیوان نگاه کنی! به خودت بیا! تو الان کور شدی و هیچ جارو درست نمیبینی و توی تاریکی گم شدی ولی ما کمکت میکنیم که پیدا کنی راهتو!

    9.وقت گذروندن با دوستا

    10.اگه تو این ۷ میلیارد نفر همه ازت بدشون بیاد یه نفر هس ک با تمام وجود دوست داره

    11.خودتو کامل توی یه هودی جا کنیو با یه نسکافه گرم توی هوای سرد انیمه ببینی

    12.توی خونه وقتی تنهایی واسه خودت آهنگ بزاریو صدارو تا ته زیاد کنی

    13.هنوز دنیا به یه فرشته مثل تو نیاز داره

    14.وقتی گیم جدید دانلود می‌کنی

    15.هنوز کسایی هست که باید باهاشون بیرون بریم

    16.به داشته های فکر کن

    17.خدا تو رو افریده چون لیاقت زندگی داشتی و اومدی به این دنیا که لذت ببری و یه کار خوب بکنی

    18.هنوزم یه لیوان نوشیدنی گرم میچسبه

    19.اینه ت هیچ وقت بهت اخم نمیکنه

    20.کتابات تو رو دراغوش میگیرن

    21.هنوزم نور ماه درخشانه

    22.هنوزم داری نفس میکشی:))

    .........................................................................................................................................

    بازم به مرور زمان بهش اضافه میکنم...ولی امیدوارم درکل حس خوبی بهتون بده:)

  • ۵nice!
  • comments! [ ۰ ]
    • Sharlot
    • چهارشنبه ۲۶ آبان ۰۰

    مارسی مارس

    لیوانش را روی میز گذاشت و عینکش را روی صورتش صاف کرد:عام گفتی اسمت چی بود بچه جون؟

    -اممممممم

    به کفش هایم خیره میشوم. این کار سخت ترین کار دنیاست. حاضرم شرط ببندم! میتوانم میلیون ها میلیون پول از اینکار دربیاورم.

    اصلا چرا باید اسم داشته باشیم؟ اسممون عدد باشد. چه اشکالی دارد؟ چیزی کم نمیشود. یا حروف الفبا! اشکالی نداشت که اسم دونفر تکراری باشد. 

    مثلا من به همسایه بغلمون که مامان صدایش میکند "خانم ترمیسون " میگویم خانوم ت

    اصلا ایرادی ندارد! ایرادش کجاست؟ نه سخت است نه طولانی

    مثل همیشه باید از خودم اسمی دربیارم. چه کنم؟ صدهزاران اسم وجود دارد. الیزابت، مایسون، تیمانی، کافتل و...

    اب دهانم را قورت میدهم:اممم اسم من الیسا هست.

    الیسا دیگه چی بود.

    لبخند زد و توی کامپیوترش تایپ کرد. و کلمات عجیب تری گفت:نام خانواااااااااادگیییییییییییی؟

    نام خانوادگی دیگه چه کوفتیه. اصلا درکش نمیکنم. اخه فامیلی میخواهیم چه کار؟ فقط عین یک ماری که میخواهد شکار کند به دنبال اسممان افتاده. نمیفهمم چه میگفت و چه باید میگفتم!

    منتظر بود. نور پشتش خورده بود و فقط یک سایه روبرویم نشسته بود. 

    -چیز.....تامین.

    چشمانش گرد شد:تامین؟ 

    -عههم بله.بله

    -حالا معنیش ینی چی؟ 

    الان معنی رو برای چه میخواهد؟ به کجای کارش میاید؟ نه واقعا چرا؟ 

    به پرده نگاه میکنم. نور خورشید چشم هایم را میزند: یعنی رو به خورشید.

    لبخندی زد:چه قشنگ

    اصلا قشنگ نیست. اصلا. میخواهم بی نام و نشان باشم. میخوام کسی مرا نشناسد.  اینطوری راحت تر هستم. اینطوری نیاز نیست همه جا دست به دامن مامان باشم و برای خودم نام و نشانی های مختلف بسازم.

    دیگر از دروغ گفتن خسته شدم. هردفعه یک اسم، یک سن، یک تاریخ تولد و یک "نام خانوادگی" جدید. واقعا نمیتوانم تحمل کنم. هرکس با اسم جدیدی مرا صدا میکند. چرا باید فراموشی داشته باشم؟ این مریضی چرا انقد بد است. همه چیز را به خاطر میسپارم به جز نشانی ها و مشخصات خودم. مگر چه گناهی کردم...

    صداها محو شد. دیگر چیزی تشخیص نمیدادم. فقط لب هایش را میدیدم که تکان میخورد و عینکش را صاف میکرد. بلند میشد و توی صورتم بشکن میزد و صدایم میکرد اما من چیزی نمیشنیدم. همه چیز داشت تار میشد. کاش اینجا نبودم. کاش هیچ وقت در این دنیا و اینجا نبودم. کاش بی نام و نشان بودم و کاش همه چیز را به خاطر میسپاردم.

    کم کم مغزم درحال فوران از کاش بود. کاش به دنیا نمیومدم و کاش اسمی نداشتم. کاش اینجا نبودم. کاش این خانم شکی نمیکرد. کاش معنی فامیلی ام را نمیپرسید. کاش کاش کاش کاش کاش کاش

    خانم میم (که همه مدرسه او را مانترسون صدا میزدند) هیچ وقت به من کمک نکرد. هیچ وقت. همه میگفتند مشاور خوبیست اما از نظر من او فقط یک انسان دروغگو بود. درست مثل من. دروغگویی که همه فکر میکردند انسان خوبیست. 

    به خودم میایم. صورتم کمی خیس است و مامان کنارم نشسته و دستش روی شانه ی من است. 

    -اوه به خودت اومدی عزیزم؟ ببخشیداگر نگرانت کردم. فکر کنم کمی اضطراب داشتی الیسا جان

    مامان به من خیره میشود و از روی گیجی میخندد:الیسا؟ 

    و بعد رو به خانم میگوید:نه بابا!اسمش مارسی است. مارسی مارس.

    مارسی مارس...مارسی....مارس......از ریتمش خوشم میاید.

    ...

    راستی...گفتم اسمم چی بود؟ 

  • ۳nice!
  • comments! [ ۱ ]
    • Sharlot
    • جمعه ۲۴ دی ۰۰

    تافیل

    سلیااااااااااااااااام دوستانننننننن چه کردین

    چه خبر....

    بنده از امتحانات برگشته ام منتظرم ببینم چه میشه هعععی

    اومدم داستان بنویسم یهو دیدم یه طومار نوشتم.....گفتم ولش کن

    چندبار گذاشته بودم کسی  نخونده بود پاکش کردم.

    بیخیال

    این دوروز مسابقه شطرنج داشتم، دیروز اول شدم "مشترک" با یکی دیگ

    ووووووووووو امروزم که باشگاهی بود بردم و یه ادم خیلی مهمو دیدمم هعععععق خیلی خوشحالم

    خلاصه که همین

    یکم از پایان امتحاناتتون بگین.......کارایی که کردین.......چه خبر

    راستی میخاوم اسم خواننده هامو بزارم تافیل. تافیل هامممممم هعععععععععقققققققق^_____^

  • ۲nice!
  • comments! [ ۳ ]
    • Sharlot
    • جمعه ۲۴ دی ۰۰

    سوپراییییییییززززززززززز*--*

    تم وبو عوض کردم++بغضی جاهاش:> جیغغغغغغغغغغ چطوره:>

    +++امتحاناس نمیتونم زیاد توی وبلاگ و اینا باشم حضوریم که هس=-= اوففففف=-=

  • ۱nice!
  • comments! [ ۵ ]
    • Sharlot
    • يكشنبه ۱۲ دی ۰۰

    😄

     

    خب خب سیلااااااااااااااااااااام:>>>>>>>

    اول از همه [باباخشید یهی عالمه امتحان و درگیری داشتم و یک عدد ادمین خفته بیدمXD]

    چیطورید دوسِتاااااااااااااان:> یلداتون با یه روز تاخیر میوبارک

    حقیقتش من دیشب اصن حوصله ی جشن و اینا نداشتم اصن کار خاصی نکردم::ا یه چارتا خوراکی خریدم ذخیره کردمXD

    دیشیب یی دیقی بیشتیر هیمی دیست دیشتین؟🦖 

    توی اذر خیلی کم فعال بودم، دیگه خودتون خبر دارین که دی هم امتحانا حضوریه و......=-=

    یکم تعریف کنین چه کردین؟

    من خودم چالش 30 کالجو تینهاییی رفتم=-= ولی حال داد::ا

    پ.ن:تولدم نیست (5 اردیبهشتم:ا) ولی عکس خوجلی بود گفتم بزارم^^

  • ۰nice!
  • comments! [ ۲ ]
    • Sharlot
    • چهارشنبه ۱ دی ۰۰

    آیسووو💃🏽💞

     

    تولدت مبارکککک حیحح*-----* بااون وب شیکت*----*

  • ۳nice!
  • comments! [ ۱ ]
    • Sharlot
    • سه شنبه ۹ آذر ۰۰

    از سری پست های به بلندی کتابXD

     

    ببینید کی اومدههههه نیاهاهاهاهاههاهااااااXDDD BD

    خنده های شارلوتی****

    خب چطور مطورایینBD امروز این پست بلند را مینویسم که به بلندی کتابه XDDD

    امروز اتفاقایی که افتاد کم بود ولی حالا

     

    اقا ما

    کل دوهفته ی بعدی رو امتحان داریم

    کل روزای هفتههههههههTTTTTTTTTTTT

    چرا سیستم اموزشی ایران انقد گنده چرا چرا چراااااTTTTTTTTT

    بگذریم

    یکی از دوستام امروز یهو زد تو فاز افسردگی اصن یه استوریایی گذاشت شاخ درآوردیمXDDD

     

     

     

    وای

    پروفایلشو مشکی کرده بوددددXDDDDDD 

    اخرم با صدهزار بار التماس گفت

    گفت رلم XDDDDD شاخ دراورده بودیم

    به خدا دختره خیلی کیوتهه اصن تو فاز این چیزا نیست پاکه بچمTT XD 

    هیچی نصف دوستام زدن بلاکش کردننن انقد عصبانی بودن ستنذستامستتامس🤣🤣🤣🤣😭😭😭

    سرکاری بوددس سندسندسنسپXDDDD من وسطاش فهمیدم گفتم ولی باور نمیکردن

    وایایایایایایXDDDD

     

    ایناهاXDDDDD زیرسر این بودددXDDD وای

  • ۲nice!
  • comments! [ ۴ ]
    • Sharlot
    • يكشنبه ۷ آذر ۰۰

    من.

    و منی که همش توهم میزنم که توی پیوند های وبلاگام::

    عاو

    اشکال نداره وللشXD ::]

  • ۱nice!
  • comments! [ ۲ ]
    • Sharlot
    • شنبه ۶ آذر ۰۰

    زده به سرم کمکDDDDDD:::::

    How old are you????🧘🏽‍♀️

    هو الطالبه ناجح

    تابستان های کدام منطقه معتدل است؟ 

    جرم×نیرو

    فقط کمکDDDDDDD::::::

  • ۲nice!
  • comments! [ ۷ ]
    • Sharlot
    • چهارشنبه ۳ آذر ۰۰

    ما آمدیم.

     

    چطورید دوستان:" من آمده ام وای وایXD

    امروز مدرسمون باز شدهTT ساعت 11 دوستام میرن:") و من قراره بشینم استوریاشونو نگا کنم و تو تنهایی تو خونه بپوسم::))))

    منم میخواستم برم.منم میخوامممممم

    +یکیتون بیاد دلداریم بده.نه.من گریه نمیکنم.

  • ۲nice!
  • comments! [ ۵ ]
    • Sharlot
    • چهارشنبه ۳ آذر ۰۰

    :)

    میخواهم سفری به گذشته داشته باشم، زمانی که مامان بزرگم را هر دو هفته یک بار میدیدم.

    خود را درگذشته میبینم.زمانی که مامان بزرگم روی مبل مینشست و سریال میدید. سریال های طولانی ترکیه ای...😜 ، اما او کار و سرگرمی دیگری نداشت. تنها چیزی که برایش جذابیت داشت، سریال های ماهواره بود.

    زیر پتو مینشست و بالشت را به دیوار تکیه میداد. فنجان چایش را به سختی بلند میکرد و جرعه جرعه مینوشید. من هم با کمی فاصله روی مبلی دیگر یا بعضی وقت ها زمین، نزدیکش مینشستم تا اگر چیزی میخواست کمک کنم.

    لیوان چای را نشان میداد و من سریع آن را میگرفتم و به کمک خالم آن را دوباره پر میکردم و برایش می آوردم.

    اگر سوپپ حاضر میشد، برای کمک به او میدادم.

    او همیشه روی مبل مینشست، چون توانایی بلند شدن را نداشت. فقط برای خواب، کمی میچرخید و دراز میکشید.

    شب ها لامپ همیشه روشن بود، چون او کمی احساس تنهایی میکرد. اما این به من هم کمک میکرد ترس کم تری داشته باشم.

    زمانی که شب ها روی مبل به حرف هایمان گوش میداد، یا تلویزیون میدید و یا میخوابید.

    وقت هایی که به خانه ی ما می آمد، بیشتر خوشحال بود. توان بیشتری داشت و لبخند های بزرگی میزد.

    او همیشه به یادم بود.کادویی که برایم خرید را هنوز دارم و خواهم داشت.

    صبح اولین پنجشنبه ی پاییز سال گذشته ، او دیگر روی مبل نبود....

    دلم برایت خیلی تنگ می شود، مامان صدیق:)

  • ۲nice!
  • comments! [ ۲ ]
    • Sharlot
    • دوشنبه ۱ آذر ۰۰
    بیایید؛ به صندلی تکیه بدیم و به صدای باد گوش کنیم.
    اگر آفتاب است، نورش را در آغوش بگیریم.
    ابر است، به حرکت آرام و لطیفشان بنگریم.
    و شاید هوا بارانی بود، پس تکیه بدید و به برخورد قطرات باران گوش کنید.
    طبیعت، داستانی بی پایان است.چیزی که ساعت ها می توان نوشت و خواند. از دانه ی توی خاک گرفته، تا قطرات بارانی که از ابر ها میوفتند.
    •____________________________•
    به وبلاگ من خیلی خوش اومدید .-.
    دوست دارم اینجا احساس راحتی کنینD:
    سعی کنید حداقل اینجا حس خوبی داشته باشید(:
    قبل از ورود، کفشاتونو در بیارید،
    توی پتوی گرم فرو برین و هدفون بزنین^^
    یه لیوان چای گرم، هات چاکلت، قهوه و هرچیزی که گرم باشه کنارتون بزارین
    شمع روشن کنید و توی یه نور ملایم بشینید.
    تکیه بدین و از حضور توی وبلاگ لذت ببرید:")
    صاحب باغ!